قصه اي که باد با خود برد

دانه کوچک بود و کسي او را نمي ديد . سال هاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت  و گاهي فرياد مي زد و مي گفت: من هستم، من اينجا هستم ، تماشايم کنيد. اما هيچکس جز پرنده هايي که قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي که او را به چشم آذوقه زمستان نگاه مي کردند ، کسي به او توجه نمي کرد.
    دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه اين رسمش نيست . من هم به چشم هيچ کس نمي آيم . کاشکي کمي بزرگتر کمي بزرگتر مرا مي آفريدي.
   گفت : اما عزيز کوچکم ! تو بزرگي ، بزرگتر از آنچه فکر مي کني . حيف که هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي . رشد ماجرايي است که تو از خودت دريغ کرده اي. راستي يادت باشه که تا وقتي که مي خواهي به چشم بيايي ، ديده نمي شوي . خودت را از چشم ها پنهان کن تا ديده شوي .
    دانه کوچک معني حرف هاي خدا را خوب نفهميد اما رفت زير خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرفهاي خدا بيشتر فکر کند.
    سالها بعد دانه کوچک سپيداري بلند و با شکوه بود که هيچ کس نمي توانست نديده اش بگيرد؛ سپيداري که به چشم همه مي آمد . سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و مي دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد.

/ 6 نظر / 9 بازدید
ايدن

خيلی زيبا بود خلبان عزيز شاد زی

يار

سلام من هم دوباره اومدم که بگم چی......... که بک شما را ليک کردم اگه شما هم دوست داشتيد منو لينک کنيد قرررررررررررررررررربونت يا

صداي تنهايي

سلام منم خوشحالم دوستی به خوبی تو دارم که مطالب به اين جالبی رو آپ می کنه هميشه منتظر حضورت هستم

ام ام تی

سلام خلبانِ عزیز خیلی مرسی شلوغم ، میام

يار

نمی دونم کجايی چرا جوابمو ندادی ولی هرجا هستی خوش باشی من شايد صبرم تموم بشه ولي ............ اميدم رو از دست نمی دم

بهزاد

دوست من سلام خوبی ایشالا ؟؟؟ من شرمندم دير خدمت شما رسيدم باور کن خيلی گرفتار بودم تازه به روز کردم و اومدم عرض ادب کنم شاد و سبز باشی تا بعد ......