هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد زمان دولت بکند خدا خدایی

زکرم نوید آید دوهزار عید آید
دو جهان فرید آید تو هنوز خود کجایی

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی هله تا چنین نپایی

تو مسافری روان کن سفری به آسمان کن
تو بجنب ذره ذره که خدا دهد رهایی

بنگر به قطره ای خون که دلش لقب نهادی
که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی

خمش از سخن گذاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی