فتور و سستی به او دست می دهد.

رنگ چهره اش عوض می شود.

مرگ کم کم جلو می آید و دیگر نمیتواند حرف بزند ولی هنوز می بیند و گوشهایش می شنود،

عقلش سرجایش است.

حالا فکر می کند در راهِ چه چیزی عمرش را فنا کرد.

یاد اموالش می افتد که چشمش را در جمع کردن آن بسته بود.

مالش برای دیگران می ماند و مسئولیتش برای اوست.

موقع مرگ نسبت به تمام چیزهایی که رغبت داشت بی رغبت می شود و می گوید ای کاش چیزهایی که دیگران به خاطر آن حسرت می خوردند همه اش مال آنها بود

گوشش هم دیگر نمی شنود

با چشم همه را می بیند

مرگ، چشم او را هم می گیرد.

روح از جسد او خارج می شود ...

الله اکبر