داستان زير از قصه هايي هست که از مادربزرگم -خدا رحمتش کنه- شنيده ام و بخشهايي از اون يادمه که بدون تغيير براتون مي نويسم:

يک پادشاه بود که سه تا پسر نداشت دوتاش کور بود يکيش چشم نداشت

اين سه تا پسر رفتند براي شکار تو جنگلي که اصلا درخت نداشت

سه تا آهو پيدا کردن دوتاش بچه بود يکيش سني نداشت اونيکه سني نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

تشنه شدن دنبال آب گشتن سه تا رودخانه پيدا کردن دو تاش خشک بود يکيش نم نداشت اونيکه نم نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

اونقدر خوردن که شکماشون ورم کرد لباشون خبر نداشت

گشنه شدن گشتن گشتن سه تا گوسفند پيدا کردن دوتاش مرده بود يکيش جون نداشت اونيکه جون نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

خواستند گوسفندا رو سر ببرند گشتن گشتن سه تا چاقو يافتن دو تاش شکسته بود يکيش دسته نداشت اونيکه دسته نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

گوسفندا رو سر بريدن خواستن بپزن گشتن گشتن سه تا ديگ پيدا کردن دوتاش سوراخ بود يکيش ته نداشت اونيکه ته نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

خواستن آتش درست کنن تا گوسفندا رو بپزن گشتن گشتن سه تا بيابون پيدا کردن دوتاش خالي بود يکيش هيزم نداشت اونيکه هيزم نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

اونقدر آتيش رو زياد کردن که استخونهاي گوسفندا سوخت ولي گوشتاشون خبر نداشت

غذاشون رو که خوردن راه افتادن برگشتن به قصر و خواستن که ازدواج کنن

گشتن گشتن سه تا دختر پيدا کردن دو تاش فلج بود يکيش پا نداشت اونيکه پا نداشت رو دادن به پسري که چشم نداشت

همه رفتن با خوبي و خوشي زندگيشون رو کردن و

عالم خبر نداشت