هنر من و بزرگترين هنر من: فن زيستن در خويش.

همين بود که مرا تا حال زنده داشت.

همين بود که مرا از اينهمه ديگرها و ديگران بيهوده مصون مي داشت. 

 هر گاه با ديگران بودم خود را تنها مي ديدم. 

 تنها با خودم, تنها نبودم اما, اما اکنون نمي دانم اين "خودم" کيست؟  کدام است؟ 

 هر گاه تنها مي شوم گروهي خود را در من مي آويزند که منم 

 و من با وحشت و پريشاني و بيگانگي در چهره هر يک خيره مي شوم و خود را نمي شناسم! 

 نمي دانم کدامم؟ 

 مي بيني که چه پريشاني ها در بکاربردن اين ضمير اول شخص دارم, متکلم! 

 نمي دانم بگويم از اينها من کدامم يا از اينها من کدام است؟ 

 پس آنکه ترديد مي کند و در ميان اين "من" ها سراسيمه مي گردد و مي جويد کيست؟  من همان نيستم؟ 

 اگر آري پس آنکه اين من را نيز هم اکنون نشانم مي دهد کيست؟ 

 اوه که خسته شدم! بايد رها کنم. رها ميکنم اما چگونه مي توانم تحمل کنم؟ 

 تا کنون همه رنج تحمل ديگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. 

 مي بيني که چگونه از تنهايي نيز محروم شدم؟! 

از دکتر علي شريعتي